چندان به حکمت دیوانگان در می رسیم
که خود را از بندهای بودنها و نبودنها جدا می افکنیم
به تاراج می دهیم تمام هستیمان را
تا دیگر چیزی نمانده باشد
که توان بازگشتمان به گذشته را بدان باز یابیم
این است راز ما،بودن ما ،عشق ما ، افسانه دیوانگی ما
با خود عهد می بندیم که پرپروازمان را بگشاییم
وقلبمان را برای آغوش کشیدن یکدیگر
به تپشی پر هیابانگ وامیداریم
دستانمان را تا بیکرانگی شانه هایتان
بسان دو خط موازی از افق تا افق می گسترانیم
تا آرامش رابه زهدان آفرینش باز دهیم
در دیوانگی رازیست
و عقل شاه قفل ورود به این گنج عظیم
رویاهایمان کلید و عشق شاهراه رسیدن به جنون
باورهایمان را باید که به دور افکنیم
چندان که به سلک خاک نشینان باده پرست
بر سر باده خود داو قماری بنهیم
بدین گونه پی خواهیم برد که دیگر
نه من مانده ام و نه اندوه من و نه خواسته هایم
که مرا به زنجیری طلایی وابسته میکرد
در شبانه ها هنگامی که چشمانتان بر هم غنوده است
من به هیات یوز شب مردی پای بر گستره ژرف تاریکی می نهم
آرام و بی دغدغه
به شکار رویاهای سرگردان می پردازم
آنگاه که ماه کامل تابشی را از خورشید به ودیعه می گیرد
|